![]() |
![]() |
|
|
کوله بارشو جمع کرده بود تصمیم داشت بره دنبالش . واسه اخرین بار همه چیز رو چک کرد همه چیز مرتب بود زانو زد عادت داشت قبل از بیرون رفتن خونه کمی با خدا صحبت کنه پاشد کولشو گذاشت روی شونش درو باز کرد جاده ی رو به روش با این که خیلی طولانی بود اما از اخرش خبر داشت وقتی با خدا حرف میزد خدا بهش گفته بود بزرگترین هدیه ی زندگیت رو بهت میدم نام خدا رو به زبون اورد با چنان اراده ای پا به بیرون گذاشت که زمین ریزه پاش از ترس لرزید از اونجایی که میدونست بهش میرسه فکر میکرد طی کردن راه اسونه اما بدون شک با اراده ی پولادینی که داشت هیچ چیز نمی تونست جلوشو بگیره اون اون طرف دنیا بود انقدر دور که اگر یه نفر دیگه می خواست این راهو بره بدون شک میبرید اما یه نیرویی این قدرتو بهش میدادکه این راه رو بره یه نیرویه عجیب یه چیزی مثل عشق اما خیلی زود به اولین مانع رسید به یک کوه بارهاوبارها ازش بالا رفته بود ولی این دفعه با غرور جلوش قد علم کرده بود یاد حرف خدا افتاد بهترین هدیه رو میخواست بهش بده با همون اراده از کوه بالا رفت این دفعه خیلی سخت تر. از دست خدا کمی ناراحت شد با خودش گفت اگه قرار بر این باشه که به اون برسم چرا باید این مشکلات رو به رو بشم اما زود از یاد برد موانع زیادی رو از سر راه برداشت دریا که خودش کلی موانع کوچیکو بزرگ داشت:گرداب. بارون .موج هایی که نصف اونها یه شهرو خراب میکرد. تله ی شهوت دختری که قول داده بود پیشه دریا بمونه. و از همه سخت تر هفت دریا. بیابون که با کلی مشکل رودرروی مرد وایساده بود گرسنگی. تشنگی. خستگی. سخت تر از سه تای قبلی که من یادم هست طوفان دوره گرد که به هر چیزی میرسید میبرد حتی شن های تن پدرش یعنی بیابون لیکن حتی نتونست میلی متری از جا تکونش بده اخر هر باشه قدرت عشق رو همراه داشت بیابون که میدید مرد از همه ی موانع گذشته سعی کرد با مکر جلوشو بگیره به مرد گفت: پی چه میروی این چنین که حتی قوی ترین پسرم طوفان هم نتواست تورا باز دارد گفت: پی او!!! بیابون گفت:از کجا میدانی که به اون میرسی. گفت:خدا وعده ام داده بیابون پوز خندی زدو گفت:اگر قرار بود به او برسی این همه مانع را بر تو نمی داشت گفت: به او میرسم خدا هیچ وقت منو گم راه نکرده و از بیابون هم گذشت وپا به مکانی سبز گذاشت در راه با خود گفت: من از سه چیز گذشتم:باد در کوه.اب در دریا.خاک در بیابون.بعدی چیست؟ در افکار خویش بود که ان جنگل سبز را با صاعقه ای اتش دید باره دیگر با خود گفت:واقعآ" چرا من باید به خاطر عشق مستحق این عذاب ها باشم و قطره ی اشکی از چشمش افتاد که مانند یک سیل تمام اتش را در خود بلعید و اتش هم نتوانست جلوی مرد رو بگیره با خودش فکر میکرد من از همه ی این ها گذشتم شاید مانع بعدی خوده خدا باشد تنش به لرزش افتاد می دونست از این یکی نمیشه گذشت واسه اولین بار تو راه ترسو تو دلش احساس کرد اما به راهش ادامه داد خیلی زود به اون چیزی رسید که این همه راهو به خاطرش رسید به اون کسی که به خاطرش از بادو اب و خاک و اتش گذشته بود اما خشکش زده بود اون با کس دیگه ای بود میخندید اما به مرد نه حرف میزد ولی با مرد نبود با کس دیگه ای بود حتی وقتی مردرو دید هیچ عکس العملی نشون نداد گویی اورا فراموش کرده بود مرد ناگهان رو به خدا فریاد کرد: اینست هدیه ی من که از این همه سختی بگذرم هردفعه از دستت دل گیر شم اما بروم نیارم به بیابون بگم خدا وعده ی راست به من داده.به دختر بگم من اسیر شهوت تو نمیشم خدا مرا میبیند. بر بدن کوهی که دوست من بود میخ بزنمو بگم خدا برایم هدیه ای دارد. اینست هدیه ی من که اورا با کس دیگه ای ببینم؟ یه دفعه حالش عوض شد یه صدا تو سرش تکرار میشد هدیه ی تو او نبود هدیه ای که برایت اماده کردم ایمان بود .اراده بود . و عشق بود.و این بود که بدونی هیچ چیز نمی تواند جلوی تو را بگیرد بادو اب و خاک و اتش با تمام نیروی خود از جانب من احضار شدن تا تو را باز دارند اما اراده ی تو که هدیه ای از جانب من به تو بود انها را به زانو در اورد مرد ناراحت از دست خود که چرا زود قضاوت کرد راه بازگشت را از سر گرفت اتش از ترس اشک مرد تمام رود های جنگل را برداشت تا راه مرد بازشه بیابون طوفان را با ملایمت فرستاد تا مرد را با پرواز زود تر به دریا برسونه دریا دختر ور توی یکی از کشتی های غرق شده زنجیر کرد و امواج رو دستور داد تا مرد رو زود تربه کوه برسونه کوه در دل خود راهی را برای دوست قدیمیه خودش باز کرد تا سریع تر به خونش برسه این قصه ی من نیست قصه ی کس دیگه ایم نیست اما با قصه ی من رابطه ی مستقیم داره شاید با قصه ی کس دیگه رابطه ی مستقیم یا عکس داشته باشه این قصه از تخیلات یک کودک 17(خودم) ساله میاد ولی به هر حال :بالا رفتیم دوغ پایین رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود قصه ی ما به سر نرسید ولی این علیرضای دیوونه به نا کجا ابادش رسید علیرضا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:33 توسط علی رضا |
|
|
سلام دوستان قدیمی وجدید
من این چند وقته اصلا" حال و روز خوشی نداشتم عیدتونتون مبارک این چند وقته چند نفر اومدن تو زندگیم باید دربارشون فکر می کردم بعدا" با یه اپ عالی میام همتونو دوست دارم از ته دل میگم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:25 توسط علی رضا |
|
|
بیکاری؟
کاری نداری؟ یه کم سس خردل تو کفشت بریز جیباتو پر از دوده ی بخاری کن یه سوزن تو پات فرو کن کمی هم شکر تو موهات بریز اسباب بازیهاتو رو پله پهن کن یه کم ژله به قفل در بمال کمی گل(gel) بخور و یه کبریت روشن کن رو دیوار یه نقاشی بکش چند تا تیله تو راهرو قل بده تو کلاه بابا هم یه کم جوهر بریز(اگه جرات دارید!!!!به دلیل عوارض جانبی توصیه نمی گردد) حالا برو یه چرت بزن
این همه کار بازم می گید بیکاریم علیرضا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:46 توسط علی رضا |
|
|
سلام به همه
داغونم اما این دفعه فرق داره نه موضوع یاسمن نه افکارم یکی از دوستام که لغب پدر خوانده رو بهم داده واسم قد علم کرده اما الان تو مشتم . دیگران می گن مجازاتش کن اما نمی تونم. نه این که بترسم حتی اگر خودمم نتونم دوستام هستن اما دست پرورده ی خودمه نمی دونم چیکار کنم کمکم کنید راه درست رو انتخاب کنم اولین باره از کسی می خوام راه رو بهم نشون بده بد مخمصه ایه: ابر با غرور به دریا گفت:((تو از من کمتری اگر من نباشم تو خشک میشی !))دریا پوزخندی زد ودر دل گفت:((کجای کاری تو از خود منی اگر نباشم ابری نیز نباشد .))ناگهان صدای دختر غرق شده از اب خطاب به ابر امدکه:((ای ابر یادت نرود که دریا با کمکه نور خود را فدا کرد تا تو باشی وزیبایی اورا باخود برای دیگران به ارمغان بری .))ابر از خجالت وناراحتی سیاه شد و به زادگاه خود پیوست .دیگه از این لغب(پدرخوانده) استفاده نمی کنم باعث تفرقه شد. شاید فقط برای شناسایی علیرضا |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 18:33 توسط علی رضا |
|
|
سلام دوستای خوبم این حرفایی که الان مینویسم چنان غمی تو دلم میندازه که دستام داره روی کیبورد میلرزه همه چیز با یه صدای جیغ که از روی ترس بود شروع شد سرمو چرخوندم طرف صدا اما منبع صدارو ندیدم.تنها یک سگ ولگرد که داشت با خوش حالیه تمام این ور اون ور میپرید. رفتم طرفش اما نیومد پیشم سرش جای دیگه ای گرم بود که من متوجهش نبودم. سگه یه جهش دیگه کرد ویه جیغ دیگه. سرمو برگردوندم یهو خشکم زد قسم میخورم تا 10 ثانیه کنترل بدنمو نداشتم اما با صدای خنده هاشون به خودم اومدم واین کلمات از دهنم خارج شد:خوبه اون ور حصاریدو میترسید اگه این ور بودید پس می افتادید. و این بود اغاز دوستیه من و یاسمن که اگر اینارو نمی گفتم شاید زندگیم جور دیگه ای پیش می رفت اما بهتر که گفتم وحالا افتخار میکنم که دیوانه ای معنویم در جواب گفت:((خوب ما دخترا گلیم)) منم تازه واسه ی اولین بار بود که شازده کوچورو که بعدا" دربارش میگم خونده بودم گفتم:این حیوونا به گلا کاری ندارن. بعداز یه گفتو گوی کوچیک که وقتی دختر پسرا واسه ی باره اول همو میبینن میزنن قرار شد که فردا(85/5/26)ساعت 11:00 هم دیگرو همونجا ببینیم. ساعت شد 11:15 هنوز نیومده بود که سرو کلش پیدا شد گفتم: ساعتو دیدی؟ گفت:((اره ببخشید که دیر کردم)) گفتم: واسه بار اول باشه می بخشم اما از این به بعد حتی یک دقیقه دیر کردن =رفتن من. گفت:(( باشه)) از لحن باشه گفتنش دلم ریخت چنان غلیظ گفت که با خودم گفتم دیگه نمی تونم ازش جداشم و حرفایی که اول جنبه ی افه گذاشتن بود اما حالا همونا منو تبدیل به یه دیوونه کرده حرفایی درباره خداتا شد 3مهر که تولد من بود من بهش نگفته بودم اما کادوی اون دستم بود هنوزم که هنوز نفهمیدم از کجا فهمید و روز میگذروندیم با حرفای مختلف و کل کل درباره خداتو یکی از همین روزا باهم حرف میزدیم که حرف پیچوندن هم اومد وسط گفتم:ببین من قبلا" یه بار تنها شدم 3 سال هیچی ازم نموند اگه توام بری من نابود میشم گفت:(( نگران من نباش تو منو تنها نذار که منم داغون میشم)) و گذشت اون روز تا 26 دی که تولدش بود صبحش با یه ذوقی که انگار به خر تیتاب داده باشید رفتم واسه اولین بار با پول خودم یه کادو واسه تولدش خریدم یه خرسه تپل قرمز!! شب رفتم پیشش یه برنامه داشتم که اگر اون حرفارو نمی زد شاید از عروسیش بیشتر بهش خوش می گذشت کادوشو بهش دادم گفت:(( نمیتونم قبول کنم میخوام ازت جداشم)) تنم بنا کرد به لرزیدن با بغض گفتم: چرا؟؟؟ واسم یه سری دلیل بی معنی اورد که منم برای اولین بار با یه سری دلیل فیلسوفانه بالاخره راضیش کردم تا کادوشو بگیره تازه فهمیدم حرفایی که میزدم از روی افه نبود ورفت تا شد23 بهمن ماه سال85 ساعت 7:00 باهم قرار داشتیم بعداز 2 هفته دیدمش .گرفته بود بغض گلومو چنگ مینداخت قسم میخورم اگه جلوم نبود شاید میترکید یه نامه دستش بود فهمیدم چیه میخواست بره نامه رو داد وتنها چیزی که من شنیدم این بود:(( وقتی دور شدم بخونش)) با سر جواب مثبت دادم اما واسه شوخی نامه رو تا نیمه باز کردم واسه اخرین بار باهم خندیدیم گفتم: دیدی زدی زیر قولت. گفت:(( بحث نکن همه چیز توی نامه هست)) ورفت واسه نگه داشتنش شاید1000 تا چراواماواگر داشتم اما فقط تونستم بگم:تو منو اهلی کردی خندید از روی تمسخر بود گفت:(( یعنی چی؟)) گفتم: تو کتاب شازده کوچولو یعنی ایجاد علاقه کردن وقتی رفت نامه ور باز کردم نوشته بود:(( این حرفایی که الان نوشتم رو میخواستم 100 دفعه بگم اما زبونم نچرخید. واسشون دیگه اما و اگر و ولی نیار)) نامه رو بستم چون اگر میخواستم بخونم باید اما اگر ولی میاوردم فقط اسمشو از پشت نامه پاره کردم ونامه رو مچاله تو سطل از اون شب کزایی364 شب گذشته اما هنوز یه چیزایی هست که من نفهمیدم 1.چرا رفت؟ 2.وقتی رفته بود کیش دوستش یه نامه واسه من نوشت بعدها گفت نوشته بود که یاسمن رفته اما روی اون نامه نوشته بود ((برای تو)) این نامه فقط پاکتش به من رسید ولی به نظر من چیزه دیگه ای نوشته بود نظر شما چیه؟ 3. چرا با این همه بلایی که سرم اورد هنوز وقتی میبینمش دستام میلرزه؟ 4. ازهمه مهمتر چرا میترسیدم لمسش کنم با این که بارها وبارها این فرست داشتم که حد اقل دستشو بگیرم اما هیچ وقت جرات نکردم و.........
این همه ی قصه من نبود اتفاقات مهمش بود کل داستان حد اقل4 ساعت نیاز داره اون زمان با زبون بی زبونی میگفتم دوست دارمحالا با زبون با زبونی نمی گم. داد می زنم دوست دارمقصه من و یاسمن علیرضا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:55 توسط علی رضا |
|
|
یه روز یه دریا بود و یه دختر دریا عاشق دختر بود اما دختر فقط دوست دریا دختر ساعت ها لب ساحل می شست و با دریا حرف میزد دریا به قدری دخترو دوست داشت که برای بوسه زدن به پاهای دختر بشتر از هزار بار میومد ومی رفت ودوباره میومد دختر فقط سطح دریا رو دیده بود . یه روز دختربا یه دریای بزرگتر دوست شد اماچیزی به دریای قصه ی ما نگفت دریا که فهمیده بود رفتار دختر تغییر کرده گفت:چرا رفتارت عوض شده؟ گفت: می خوام ترکت کنم . ناگهان بغض دریا ترکید اما سریع جلوی خودشو گرفت و با صدای لرزون پرسید:چرا؟ صدای دختر که می گفت:((میخوام ترکت کنم)) توسرش تکرار میشد که با صدای دختر به خودش اومد گفت:از هرچی دریاست بدم میاد می دونست دروغ میگه واسه همین موقع رفتن دختر برای گرفتن پای اون هزار بار اومد ورفت اما موفق نشد دختر بعداز یه مدت طولانی فهمید که این دریای جدید دوسش نداره با خودش گفت:اون دریا دوسم داشت وبرگشت وقتی رسید از تعجب خشکش زد دید دریا دارهنوز داره میره ومیاد. دید هنوز داره گریه میکنه. گفت: دیوونه چت شده انقدر گریه کردی شور شدی انقدر رفتی واومدی نا نداری.چرا؟من که دیگه اینجا نیستم. دریا گفت:لعنتی کجا بودی؟ گفت:من بهت دروغ گفتم که ازدریا بدم میاد گفت:می دونم گفت: جواب سوال منو بده چرا؟ گفت: عادت کردم اما دختر اصرار کرد که جواب سوالشو درست بشنوه نه این که خودش دروغ گفته بود. دریا که اصرار دختردید گفت:از وقتی رفتی گریه کردم ودائم به جای پات بوسه میزنم. مست این بوسه ها بود. دختر که اینو شنید بهم ریخت تصمیم گرفت بره و از عمق دریا اگاه شه اما وقتی رفت تو اب یادش اومد که شنا بلد نیست چون تا اون موقع فقط لب دریا نشسته بود به دریا گفت:من شنا بلد نیستم گفت: میدونم دختر گفت:من دوست دارم منو غرق نکن گفت: می دونم واسه همین می خوام برای همیشه پیشم بمونی ودختر رفت زیراب و دیگه هیچ وقت بیرون نیومد دختر به دریا دروغ گفت اما دریا نه گفته بود پیشه خودش نگهش میداره و هم به عشقش وهم به حرفش وفا دار موند
پدر خوانده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:48 توسط علی رضا |
|
|
سلام دوستای خوبم
من از یک جهت خوشحالم از یک جهت دیگه ناراحت
نمی دونم چی کار کنم بخندم یا گریه کنم.
اخ گریه دلم واسش تنگ شده. اخرین باری که گریه
کردم
یازده ماه پیش بود وقتی یاسمنم رفت. تنها کسم بود. حالا چرا گریه چون یادش افتادم
نه فقط الان بلکه هر شب یادش می کنم
اما امروز گریم گرفته چون تولدشه
اما چرا خنده دو تا دلیل داره: یک: یادخاطره هایی که
باهم داشتیم افتادم.
دو:معلومه چون امروز تولدشه دیگه.
انقدر باهم خاطره داریم
دیشب از ساعت 3:00 صبح تا ساعت6:30 که بخوام برم مدرسه خاطراتم با یاسمن رو دوره کردم( می گم عقل ندارم می گید چرا)
خلاصه اگه اینو می خونه
می خواستم بگم:تولدت مبارک
اگرم نه بازم : تولدش مبارک
خلاصه امروز و امشب تو دل من جشن
شاد باشید(اگه بهتون بر نمی خوره)
اگر خواستید بهش تبریک بگید
یهو دیدید خل شدم پیرینت گرفتم( میشه گرفت دیگه) دادمیکی واسش برد
کسی که هنوزم دوست داره علیرضا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 15:15 توسط علی رضا |
|
|
ویلی وینکی سحر خیز:
ویلی ویکی سحر خیز از وسط شهر می دوه از پله ها بالا می ره و پایین میاد با لباس خوابش پشت پنجره ها میکوبه از پشت در های بسته داد می زنه:(( ساعت از هشت گذشته.بچه ها خوابیده ن))؟ اصلا" به اون چه ربطی داره مفتش ریزه پیزه ی ناکس. شاید امشب با یه عده از بچه ها جمع شیم و بد جوری بزنیمش اون وقت تا هر وقت شب که دلمون بخواد بیذار می مونیم!
منتظر نظرتونم تا می تونید دادو فریاد کنید پدر خوانده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:56 توسط علی رضا |
|
|
شل سیلور استاین (پدر شعر طنز برای بچه ها.حتی بچه هایی که قبلا" بچه بودند)
پل: این پل تو رو تا نیمه راه اون
سرزمین های پر رمزو راز می بره که دوست داری ببینی
به کمپ کولی ها وبازار های مکاره عرب ها وجنگل های
مهتابی که توی هون ها تک شاخ ها ازادانه می دوند.
پس بیا یه کم با من همراه شو
تا با هم به راههای پر پیچ و خم بریم و به دنیا های
شگفت انگیزی که من می شناسم سر بزنیم .
ولی این پل تورو فقط تا نیمه راه اون جا می بره
اخرین قدم رو باید خودت تنها برداری.
انعکاس: هر بار به مردی که بر عکس
توی ابه نگاه میکنم
خندم می گیره
گرچه نباید بخندم.
چون شاید تو یه دنیای دیگه
یه وقت دیگه
تو یه شهر دیگه
شاید اون درست ایستاده باشه
ومن بر عکس باشم
تیکه هایی برای انداختن(صادق هدایت):
انها به من می خندیدند.نمی دانند که من
بیشتر به انها می خندم.
مرگ... همه هستی ها را به یک چشم نگریسته
و سر نوشت انها را یکسان می کند
نه توانگر می شناسد و
نه گدا.
گاهی بیخ گلویم را می گیرد...اخرش هیچ کس نفهمید
ناخوشی من چیست. همه گول خوردند.
تا بعد نظر یادتون نره!!!
پدر خوانده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:2 توسط علی رضا |
|
|
همچون دیوانگانم با سایه ام هم سخن هستم
بعضیا در مورده من می پرسند
بعد فکر می کنند مرا می شناسند.... زکی.
اگر تو کل دنیا دو نفر منو بشناسند
اول خدا بعد سایه ام است و بس.
خدا چون منو افرید
و سایه ام چون توی این زمین خاکی فقط اونه که
از عمق دریای من با خبره
بقیه همه لب ساحل نشستن
نظر یادتون نره ها *پدر خوانده* |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:25 توسط علی رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
همیشه قبرستانی در قلبت برای خاکسپاری خطای دوستانت بساز...
همیشه بزرگترارو بخاطره کار هاشون عفو کن سلام دوستان این عکس منه حالا من کیم؟ من علیرضام 16 سالمه در رشته ریاضی درس می خونم لقب های زیادی دارم (بلدوزر.تخریب و پدر خوانده) که این اخری رو نمی دونم چرا اما بهم میگن خلاصه به وبلاگ من خوش اومدید اگر می ببینید از خودم زیاد کار نمیدم واسه ی اینه که عقل ندارم قبلا" یادم نیست اگرم داشتم الان چیزی ازش نمونده |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|